رادوینرادوین، تا این لحظه: 14 سال و 4 ماه و 20 روز سن داره

یکی یکدونه مامان

پایان 2 ماهگی و واکسن 2 ماهگی رادوین

خوشگلم امروز ساعت 9 با مامان جون رفتیم بهداشت برای واکسنت نمی دونی که چه حالی داشتم اصلا طاقت گریه هاتو نداشتم قد ت 60 سانت و زنت هم 6/100 بود قربونت بشم که خوب وزن گرفتی . بعد نوبت واکسنت شد من که رفتم تو حیاط درمانگاه نشستم به بابایی زنگ زدم فقط گریه میکردم تا صدای جیغ ات رو شنیدم دیگه داشتم  میمردم مامان جون هم تو اتاق پاهای شما رو نگه داشته بود  بعد شما رو اورد که شیر بدم تا سر حال بیایی   فدای اون مظلومیت بشم که همینجوری اشکت میومد ولی زود ساکت شدی بعد من و مامان جون 2 تایی گریه میکردیم  تو بهداشت همه بهمون خندیدن هنوز ختنه نشدی ایشاالله ماه دیگه . نمی دونم برای اون روز من دیگه چه حالی دارم خدایا  واقعا حس مادرا...
11 مرداد 1391

نتیجه دکتر بردن

 امید زندگی من و بابایی  دیروز کلی خندیدیم میدونی چرا؟ 4 بعد از ظهر بردمت حموم تا خسته بشی بخوابی چون برای ازمایش شنوایی باید خواب باشی خلاصه ساعت 5  رسدیم شما  هم همچنان خواب سنگین داشتی  ولی همین که اسسم ما رو خوند شما بیدار شدی بعد ما مجبور شدیم که نوبتمون بیوفته عقب تا شما بخوابی  دیگه ما نفر اخر بودیم که نیمه خواب شدی رفتیم داخل همینکه دستگاه رو کرد تو گوشت شما یه پی پی بزرگ و طولانی . پر سر وصدا کردی واییییییییییییییییییییییییی با سر و صدای خودت بیدار شدی نزاشتی کار انجام بشه و دکتر گفت هفته دیگه بیاید اومدیم بیرون با بابایی کلی خندیدیم  بعد رفتیم پیش  مامی جون مغازه بابایی رفت خونه شاگردش اوم...
8 مرداد 1391

تولد ارش دوست باباجون و اولین اتلیه بردنت

یکی یکدونه من عزیزم دیشب  تولد ارش دوست بابا جون دعوت بودیم از یک هفته قبل سحر جون دوستش به ما زنگ زد  دعوتمون کرد  خیلی خوشحال شدم ولی بابایی نمی گذاشت ما شما رو ببریم می گفت اونجا سر صدا هست یا سیگار میکشند شما اذیت میشه.قرار شد  بزاریمت پیش مامان جون . اول قبول کردم ولی فکر کردم گفتم نکنه یکدفعه بیقراری کنی بعد ما تا دیر وقت اونجا می مونیم چطور برگردم  بابایی رو راضی کردم که ببریمت .بعدساعت 7 اماده شدیم اول رفتیم اتلیه به مناسبت سالگرد ازدواجمون اینقدر عکسهای خوشگلی شد دددددددددددددد.بعد رفتیم خونه ارش واییییییییییییییییی رادوینم کلی خوش گذشت به ما. اصلا دیگه بغل من نبودی همه عاشقت شده بودن و تو بغل  صادق ...
8 مرداد 1391

توانایی رادوین

 عزیزم پیش هر کس که بردمت همه میگن که بیشتر از سن خودش کارها رو انجام میده  با وجود اینکه هنوز 2 ماهت نشده قشنگ گردنت سفت و محکم هست و صاف نگه میداری  اشیا یا هر چیزی رو قشنگ دنبال میکنی مامان بابا رو خوب میشناسی بغل غریبه که باشی قشنگ احساس میکنی  جاهایی که برات جدید هست رو با دقت تمام نگاه میکنی فقط باید تو رختخواب خودت بخوابی اگه تشک و بالشت نباشه نمی خوابی  از گرما خیلی بیزاری وقتی جایی بریم که کمی گرم باشه کلافه و عصبی میشی و گریه میکنی چون از اول  رو به کولر بودی عادت کردی  قشنگ رو پاهای خودت به کمک من می ایستی و اصلا دوست نداری دراز بکشی فقط می خوای باایستی عزیزم خیلی باهوشی ...
7 مرداد 1391

شعری برای رادوین کوجولوی من

مورچه داره می بافه                با نخ زرد یشمی برای دوست نازش                   یک شال گرم پشمی    ریخته کنار دستش                  صدتاکلاف کاموا مورچه میگه خدایا                  تموم میشه تا فردا زرافه دوست مورچه              فردا میشه سه ساله هرچی براش می بافه           تموم نمیشه شالش ...
4 مرداد 1391

خوابیدن رادوین با پیانو زدن بابایی

نازنینم امروز متین جون  با خواهرش ملینا و مهسا اومده بودن اینجا .شما هم همش خوابالو بودی و غر غر میکردی . نمی دونم چرا اینقدر غرغرو شدی  همش تو بغل دوستام بودی و منم کارهامو میکردم . دوستت دارم نفسم . الان هم بابایی  داره برات پیانو میزنه و تو عشق می کنی  همیشه با صدای پیانوی بابایی اروم میگیری  و تو بغلش می خوابی قربون اون خوابیدنت فرشته نازم       رادوین داره تاب بازی میکنه فدات بشم عزیزم   این عروسک خودم بوده   ...
2 مرداد 1391

اولین سفر کوچولوی ما

  عزیزم جمعه بالاخره بابایی رو راضی کردیم  واسه ناهار رفتیم خونه مامی جون  قورمه سبزی داشتن ساعت 2 با خاله من و مادر(مامان بزرگم) حرکت کردیم از اینجا تا شمال کولر روشن بود ولی جات خیلی تنگ بود اخه ما ماشین رو گذاشتیم خونه مامی جون با ماشین بابا (بابای خودم)رفتیم مادر هم اومد پیش ما .همش استرس داشتم نکنه مریض بشی یا گرما زده بشه خوشکلم.رسیدم خونه دوست مامی جون تسلیت گفتیم همش 1 ساعت اونجا بودیم و برگشتیم تو منجیل عصرونه خوردیم اومدیم دیگه خونه 10 شب خونه بودیم ولی موقع برگشت مادر رفت تو ماشین خاله ما شما رو گذاشتیم تو کریر جات راحتتر بود فرشته پاکم  تو  منجیل اتفاقی عمو علی رو دیدم . ولی دلم برات خیلی سوخت خیلی سختی ک...
2 مرداد 1391

دلتنگی مامانی

سلام قر بونت برم عزیزم خیلی ذلم گرفته مامانی اخه همه دوستام با خاله نگین و متین جون عمو سامان  همه دختر پسرها یک اتوبوس گرفتن  رفتن شمال.میترا تلفن میزنه همش میگه جات خالی رومینا . منم دلم میخواست که برم یاد 10 ماه پیش افتادم که رفتیم شمال بابایی نیومد اخه اصلا اهل این چیزها نیست که با بچه ها بیاد دوست داره تنها بریم ولی من جمع رو دوست دارم. بعد من با  بچه ها رفتم اون موقع هنوز تو شکم مامانی نبودی  کلی به ما خوش گذشت . عمو سامانت با متین هم بودن یادش به خیر.  من به خاطر تو رادوینم نمی تونم برم.از طرفی هم پدر بزرگ یکی از دوستای خانوادگیمون هم فوت کرده  تو شمال هستن شاید به این بهانه برم پیش بچه ها.هنوز معلوم...
31 تير 1391